سوگند عشق

به نام آنکه اگر حکم کند همه ی ما محکومیم

سوگند عشق

به نام آنکه اگر حکم کند همه ی ما محکومیم

آخر پاییز(قسمت دوم)

چرا بعضی گرگند و بعضی بره؟ باید از سقراط حکیم پرسید! مهرداد در خیابانها بی هدف راه میرفت و با خودش بگو مگو میکرد. طبیعت چه فصلهای زیبایی آفریده. افسوس! آیا درنده خویی در ذات گرگ است یا مظلومیت بره او را به گرگ صفتی سوق میدهد. چرا طبیعت گرگ و بره را با هم میپروراند؟ چرا باید یا سر بشکنی یا بگذاری سرت را بشکنند؟ چرا هر کس به او میرسد صحبت را به شکستن چانه میکشاند. این دفعه اول نبود. سقراط میگفت: "از بی عدالتی رنج بردن بهتر که بی عدالتی کردن." شاید بهتر بود به معلمی که این پند را به او داد اعتراض میکرد. بساز بفروش احمق! دکتر از کجا میدانست؟ مگر علم غیب داشت؟ هفته پیش به خواستگاری دختر یک بساز و بفروش رفته بود، دختر و مادر با حجب و حیا کنار هم نشسته بودند. بساز بفروش خیره خیره او را برانداز میکرد. یک نفر استکان چای جلوش گذاشت.

"خب یک کم راجع به خودتان صحبت کنید. جوان شریف!"

"من توی افسریه کارگاه بشقاب سازی دارم. البته سه ماه است که بشقابی نساخته ام. علتش کمبود مواد اولیه ست."

"چرا مواد تهیه نمیکنید؟"

"وارد نمیکنند. تعاونی ما سه ماه است که به هیچکس مواد اولیه نداده."

"اشکال کارهای تولیدی همین است. دوره ی ما دوره واسطه گری ست0 چرا وارد بازار نمیشوید. هر چه که بخرید موقع فروش سود میبرید. ریسک توش نیست."

"ببخشید! من از واسطه گری خوشم نمیآد. استعداش را ندارم. تازه کار تولیدی از جهت اخلاقی شرافتمندانه تر است."

بساز بفروش با دلخوری از جوان رو گرداند و سرفه کرد. همسرش گفت:

"چایتان سرد نشه!"

مرد جوان لبخند زد. اما به چای دست نزد. بساز بفروش به همسرش چشم غره رفت و رو به جوان کرد:

"چرا مواد اولیه را از بازار آزاد تهیه نمیکنید؟"

"منظورتان بازار سیاه است؟ من اینکاره نیستم. نباید قیمت کالا را بی رویه بالا برد. توان مالی مردم را هم باید در نظر گرفت."

بساز بفروش زهرخندی تحویل داد!

"اینها را به تعاونیتان بگویید!"

"به روی چشم! این بار که رفتم حتما بهشان خواهم گفت."

"باید آنقدر موی دماغشان بشوی تا بهت جنس بدهند. باید اعتراض کنی! داد و بیداد کن! بگو چرا به ما جنس نمیدهید."

"این کار را نمیکنم. چون مشکلشان را میدانم. کمبود ارز و نوسان قیمتها در بازار جهانی دست و بالشان را بسته."

بساز بفروش هم دست و بالش بسته بود. یعنی جلو دختر و همسرش نمیتوانست جوابهای چارواداری را که دلش میخواست، بدهد. با این حال از کوره در رفت.

"آخر تقصیر مردم چی ست، خودت میگویی که سه ماه است بیکاری. تازه زن هم میخواهی!"

جوان به تله افتاده بوده. جرات نگاه کردن به چهره بساز بفروش را نداشت. از آن همه التهاب و عصبانیت سردر نمیآورد.

"مردم باید کمی تحمل کنند. اگر همدیگر را دوست داشته باشند و به درد دل هم برسنـــد، میتواننـــد از راه قنـــاعت و صرفه جویی . . ."

بساز بفروش دیگر طاقت شنیدن اراجیف جوان را نداشت.

"قناعت؟ صرفه جویی؟ مرد حسابی اینها که حرفهای عهد بوقه! تو هم مثل اینکه توی این دنیا زندگی نمیکنی . . ."

همسرش زبان به اعتراض گشود:

"یک کم یواش تر!"

مرد خشمگین نگاهی به همسرش کرد. زن بیچاره دست دخترش را در دست گرفته بود. دخترک از منطق عامیانه پدرش شرمگین شده بود.

"خیلی خوب آقا پسر! ما باید در این باره فکر کنیم."

همسرش گفت:

"چایتان سرد نشه!"

جوان از جا برخاست.

"از لطفتان سپاسگزارم. میلی به چای ندارم."

سری به کرنش تکان داد و از در بیرون رفت. توی راهرو تاریک دست سرد و سنگین بساز بفروش را بر شانه خود احساس کرد. مردک از شدت خشم مثل لبو سرخ شده بود. خرناسه کنان در گوشش گفت:

"هر کس جای من بود چانه ات را خرد میکرد! خیال میکنی دخترم را از سر راه برداشته ام؟ من سر عالم و آدم را به خاطر خوشبختی او کلاه گذاشته ام، حالا بیایم بدهمش به یک بشقاب ساز صرفه جو؟ خجالت نمیکشی؟ دیگر این طرفها پیدات نشه!"

"آخ! دلم . . .!"

باز هم معده اش درد گرفته بود. روی لبه تختخواب نشست و یک قاشق شربت ضد اسید خورد. حرفهای دکتر آزارش میداد، از بساز بفروش توقعی نداشت. اما اهانتهای دکتر را نمیتوانست تحمل کند. ساعت پنج بعدازظهر بود. دلش زن میخواست! یک همدم. یک مونس تنهایی. یک شریک تمام وقت برای لحظه های بیم و امید. ناگهان به یاد منشی جوان افتاد. همان دوشیزه رئوفی که بقیه پولش را پس داد. اما از کجا معلوم که دوشیزه باشد؟ شاید هم نامزد داشته باشد. راستی عجیب است. چطور میتواند رفتار موهن یک پزشک بی نزاکت را تحمل کند؟ فکر بکری به خاطرش رسید. این فکر ناشی از یک کنجکاوی ساده و شاید هم دریافت حکم ماموریت از طرف ضمیر ناخودآگاه بود. ماموریتی که با تقاضای ازدواج شروع و معلوم نیست به کجا ختم میشد. با عجله لباس پوشید و تا باجه تلفن سر خیابان دوید.

"الو؟ مطب؟"...!!!

ادامه دارد...

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد