سوگند عشق

به نام آنکه اگر حکم کند همه ی ما محکومیم

سوگند عشق

به نام آنکه اگر حکم کند همه ی ما محکومیم

خیانت پنهانی(قسمت اول)

مهتاب در اتاق ناهارخوری شرکت بیمه حمل و نقل دریایی تنها نشسته بود. از راهرو صدای دخترها را شنید که با هم خداحافظی می کردند.
"خداحافظ"
"خداحافظ، مهتاب کجاست؟"
"تو از کدام طرف میروی؟"
"نمی دانم. همین دور و برها بود . . ."
آمده بود آنجا که چند دقیقه ای با خودش خلوت کند. دستش رفت که سیگاری بردارد، اما از این کار منصرف شد. به جایش آینه کوچکی از کیفش درآورد و به خودش نگاه کرد. پلک هایش باد کرده بود. در باز شد و یکی از دخترها سرش را داخل اتاق کرد.
"خداحافظ، عروس خانم."
مهتاب نگاهی به او کرد و لبخند زد.
"با من کاری نداری؟"
"نه، عزیزم. خدا نگه دار."
"کارت عروسی یادت نرود."
"مثل این که تو از من خوشحال تری."
"دیگر مجبور نیستی کار کنی. خدا قسمت کند."
"چرا مجبور نیستم کار کنم؟"
"آه! شوهر به این خوبی. پول حلال مشکلات است."
"همه چیز که پول نیست."
"حالا می بینی. فعلا خداحافظ."
"خداحافظ."
دختر در را بست و رفت. مهتاب صبر کرد تا سر و صداها بخوابد. بار دیگر به پلک های باد کرده اش در آینه خیره شد. برای خودش شکلک درآورد. بعد با یک دستمال مرطوب پلک ها و گونه هایش را پاک کرد. بر لبهای بیرنگش رژ لب کشید. به گونه هایش پودر زد و عطرش را تجدید کرد.
حالا راهرو خلوت بود. دیگر صدایی شنیده نمی شد. برخاست، کیفش را جمع کرد و با قدم های خرامان از اتاق بیرون آمد. از راهرو طولانی گذشت و به اتاق مدیرعامل رفت.
مدیرعامل سرش را از میان پرونده قطور روی میزش بلند کرد.. از پشت عینک دور سیاه با حالت آرام و مرموز همیشگی اش به او نگاه کرد. مهتاب پایش را روی پای دیگرش انداخته و به او خیره شده بود.
"اوضاع چطور است؟"
"خیلی خوب. آینه بغل مینی بوس به سرش خورده. خوشبختانه جراحتش جزیی ست. نوار مغزی گرفتند گفتند هیچ مشکلی ندارد. راننده قبول کرد که مقصر است. می خواستند خسارت بدهند. گفت من خسارت نمی دهم. گفتم احمق کوچولو به تو خسارت می دهند، نمیخواهند از تو خسارت بگیرند. اصلا زبان سرش نمی شود. فکر می کنم جمجمه اش تکان خورده . . ."
مدیرعامل عینک دور سیاهش را برداشت و روی میز گذاشت.
"عطرت را عوض کرده ای؟"
مهتاب پوزخند زد: "نه، تو عطرت را عوض کرده ای؟"
مدیرعامل از این جواب سر بالا جا نزد.
"امیدوارم سرگرمی تازه برایش خوب باشد. از آن آدم هاست که با کارشان زندگی می کنند."
"از پشت کامپیوتر تکان نمی خورد. بعضی وقت ها تا نیمه شب کار می کند."
"رئیس بایگانی و رئیس حسابداری ازش راضی هستند، برای اولین بار بعد از سال ها سیستم بایگانی و حسابرسی ما سر و سامانی پیدا کرده. باید پاداش خوبی بهش بدهیم."
مهتاب باز هم پوزخند زد: "پول حلال مشکلات است."
مدیرعامل به زحمت جلو خمیازه اش را گرفت. چشم هایش را خاراند و عینکش را در جیب گذاشت.
"ببین هنوز هم دیر نشده. تو نظر من را میدانی. گفتم هر طور خودت می خواهی. هنوز هم همین را می گویم."
مهتاب نگاهی به دور و برش کرد. لبخند محوی بر گوشه لب هایش ظاهر شد. همین کافی بود که مدیرعامل را مجذوب خودش بکند.
"دوستش دارم. پسر خوبی ست."
مدیرعامل نفس راحتی کشید.
"من هم دوستش دارم. از این به بعد می توانی نیمه وقت کار کنی. البته حقوقت را به طور کامل می گیری. به شرط این که برای مانی موجب سوءتفاهم نشود. من این جوان نجیب را واقعا خیلی دوست دارم."


شب عروسی همه بودند. دخترها سنگ تمام گذاشتند. مهتاب در لباس عروسی از همیشه زیباتر بود. با سخاوت دست در گردن دوستانش میانداخت و آن ها را می بوسید. مانی در کنار مدیرعامل نشسته بود و با لبخندی فیلسوفانه به مراسم دلپذیر عروسی خودش نگاه می کرد. پیشانی بلند، چشم های نافذ و صورت زیبای آفتاب سوخته اش توجه همه را برمی انگیخت. دخترها با حسرت نگاهش می کردند و در پرتو دگمه های طلایی کت بلیزر سورمه ای رنگش زیر نور چلچراغ ها دستخوش رویا می شدند. مدیرعامل به او گفت:
"مانی تو جوان نجیب و سر به راهی هستی. نمی دانی چقدر از این ازدواج خوشحالم. شما دو نفر به راستی برای هم ساخته شده اید. مهتاب خیلی دختر خوبی ست. همیشه آرزو داشتم شریک زندگی شایسته ای پیدا کند. گرچه ممکن است ما یکی از همکاران خوبمان را از دست بدهیم. ولی حالا وظیفه خودم می دانم که به حسن انتخابش آفرین بگویم."
یکی از دوستان مدیرعامل که در کنار مانی نشسته بود با تکان دادن سر حرف او را تأیید می کرد.
"بله، کاملا درست است. من تعریف شما را زیاد شنیده ام. می دانم که در کار برنامه ریزی کامپیوتر رقیب ندارید. دنیای امروز دنیای سیستم هاست. نمی دانید این مساله چقدر برای من اهمیت دارد. حالا حساب کنید که ما یک شرکت رقیب هستیم. وقتی که بچه بودم از این جور چیزها خیلی هیجان زده می شدم. مادرم می گفت تو هیچ وقت به مدارج بالا نمی رسی چون زود هیجان زده می شوی و بعد هم به همه چیز می خندی. اما من خنده کنان به همه چیز رسیدم. حالا هم می خواهم همین طور خنده خنده در حضور دوست عزیزم از شما خواهش کنم بیایید به سیستم اداری شرکت ما هم سر و سامانی بدهید. مطمئن باشید که این کار هیجان انگیز است."
مدیرعامل از شنیدن پیشنهاد دوستش یکه خورد. پیشخدمت را صدا کرد و به او سفارش چند ساندویچ داد. در ضمن از او خواست که مشروب خودش و دوستانش را تجدید کند.
"تو داری حسادت مرا تحریک می کنی. یعنی چه؟ جلو چشم من محرم اسرار شرکت ما را غر میزنی؟"
مانی گفت: "خیالتان راحت باشد. من راز هیچ کس را پیش دیگری نمی برم. وگرنه امروز از چنین شهرت خوبی برخوردار نبودم."
مدیرعامل گفت: "آفرین! آفرین مانی! من در این مورد تردید ندارم. با این حال می خواستم یک بار این حرف را از دهان خودت بشنوم. نمی توانم بگویم چقدر از شنیدن این حرف خوشحالم."
در سالن گروهی از مهمان ها می رقصیدند. مادر مانی در کنار پدر و مادر عروس نشسته بود و با تحسین به جوان ها نگاه می کرد. مادر مهتاب برای او می گفت که مرواریدهای نیمتاج دخترش یادگار عروسی خودش است. مادر مانی در جواب او لبخند می زد، مهتاب با پیراهن سفید بلند و چین دار عروسی میان مهمان ها می درخشید. از ابتدای مجلس جز یک بار برای گرفتن عکس به سراغ مانی نرفته بود. در عوض می کوشید تا جایی که ممکن است مجلس را گرم نگه دارد. ارکستر هم با او همراهی می کرد. مهتاب مواظب بود مهمان هایی که همدیگر را نمی شناسند کسل نشوند. در یکی از همین لحظات به اشاره او ارکستر ناگهان آهنگ را عوض کرد و با طنین تند گیتار برقی، ساکسیفون و ضربه های کوبنده طبل ابتکار مجلس را به دست عروس زیبا و صحنه آرا داد.
مدیرعامل در حالی که صدایش را از میان هیاهوی کر کننده موسیقی با زحمت به گوش مانی می رساند گفت: "واقعا هیجان انگیزست. من یکی سال هاست چنین مجلسی ندیده بودم. مهتاب در کار و در تفریح بی نظیر است."
مانی در حالی که مجذوب موسیقی و شادی مهمان ها شده بود با تکان دادن سر حرف های مدیرعامل را تایید می کرد. مهتاب در میان حلقه رقصندگان می چرخید و در همین حال دوستان و بستگانش را از هر سو به صحنه می کشید. حالا زوج های جوان بیش تری وارد صحنه شده بودند. همه به جز جوان گیتار به دست مو سیاه لاغری که به حالت اعتراض از میان جمعیت بیرون آمد با آهنگ تازه پیچ و تاب می خوردند و از شدت هیجان فریاد می کشیدند. عروس زیبا در زیر نور خیره کننده ی چراغ های چرخان و رنگارنگ این صحنه ی بدیع از حلقه ای به حلقه دیگر می خرامید و می درخشید.
پس از شام مهمان ها دوباره به صحنه برگشتند. مانی بار دیگر در کنار مدیرعامل و دوستان او نشست و بار دیگر نجیبانه به این و آن لبخند زد. مدیرعامل همراه گیلاس مشروب تازه سیگاری به او تعارف کرد. مانی گفت:
"خیلی ممنون. من سیگار نمی کشم."
مدیرعامل گفت: "باید بکشی! امشب شب توست."
مانی سیگار را گرفت. دوست قدیمی مدیرعامل برایش فندک زد.
مانی گفت: "چقدر هوا گرم است."
مدیرعامل گفت: "این روزها باید با تو تصفیه حساب کنیم."
مانی ناشیانه به سیگارش پک زد.
"عجله ای نیست."
"چقدر در نظر داری؟"

"در این مورد خواهش می کنم با مهتاب صحبت کنید."
"من دارم با تو صحبت می کنم، خودت چقدر در نظر داری؟"
"نمی دانم، شاید یک میلیون."
"کم لطفی می کنی دوست عزیز، کارتو پیش از این ارزش دارد.. من به دو میلیون فکر کرده ام."
"کار زیادی نکردم."
"مهتاب می گوید تا نیمه های شب کار می کنی."
"وظیفه ام است."
مهتاب پس از شام تاج مروارید نشان عروسی اش را برداشته و گیسوانش را افشان کرده بود. حالا داشت با یکی از جوان های فامیل می رقصید. مدیرعامل و دوستانش با سرخوشی به رقص جوان ها نگاه می کردند و با تحسین به مانی خیره می شدند. گویا از خوشبختی این زوج جوان بیش از خودشان خوشحال بودند. یکی از دوستان مدیرعامل به مانی گفت: "مثل این که اخیرا حادثه ناگواری برای شما پیش آمده؟"
مانی گفت: "من تقصیر نداشتم. روی خط کشی عابر پیاده ایستاده بودم که مینی بوس دنده عقب آمد و به من زد. خودش قبول کرده که مقصر است."
دوست مدیرعامل گفت: "باز هم جای شکرش باقی ست. معمولا این نوع افراد زیر بار نمی روند.."
موسیقی به پایان رسید و رقصندگان برای عروس و داماد و برای خودشان دست زدند. مانی انتظار داشت مهتاب پس از رقص نزد او بیابد، اما عروس شادمان به اتفاق چند دختر زیبای دم بخت به سراغ گیتاریست جوان رفتند و از او خواستند برایشان یک آهنگ فلامنگو بزند. یکی از دخترها چراغ آن قسمت سالن را به پیشنهاد جوان گیتاریست خاموش کرد.
مهتاب در کنار نوازنده روی زمین نشست. پاهایش را به سینه چسباند. سرش را عقب داد و برای خشک شدن عرق تنش خرمن گیسوان سیاهش را در معرض باد کولر قرار داد. جوان گیتاریست با دیدن این منظره حالت شاعرانه ای به خود گرفت و شروع به نواختن کرد. دیگران هم دور آن ها حلقه زدند. حالا مجلس آن قدر گرم شده بود که دیگر نیازی به گرم تر کردن آن نبود. جوان خوش قریحه به اغتنام فرصت گاهی آکوردها را رها می کرد. در این حالت معمولا کسی به ریزه کاری ها توجهی نمی کند. هیچ کس جز مانی که او هم دیگر چندان هوشیار نبود، به سهل انگاری های نوآورانه نوازنده مغرور در اوج خلسه های شیرین شبانه اش اعتنایی نداشت. قطعات آشنایی که او می نواخت با استقبال مواجه می شد. کارش نه شایسته تمجید نه موجب انتقاد بود. پس از مجلس عروسی مهمان ها مهتاب و مانی را تا در خانه شان همراهی کردند. اتومبیلی که زوج جوان را به خانه آورد یک هوندای سیویک آخرین مدل بود. مانی در اتاق خواب فهمید که اتومیبل نو از آن خودشان است. هدیه ارزشمندی از طرف مدیرعامل بود.
با تعجب گفت: "ولی این خیلی زیاد است. مردم راجع به ما چه فکر می کنند؟"
مهتاب به جای پاسخ پرسید: "درباره دستمزدت صحبت کردید؟"
"گفتم که چقدر در نظر دارم.."
"چقدر در نظر داری؟"
"گفتم یک میلیون."
" مگر عقلت را از دست داده ای؟"
"خودش گفت دو میلیون می دهد."
"خیلی هنر کرد! حداقل باید سه میلیون بدهد."
مانی لباس خوابش را پوشید و به آرامی درون رختخواب خزید.
"برای چه؟ این تو هستی که عقلت را از دست داده ای."
مهتاب رو به روی آینه ایستاده بود و داشت با طمأنینه کمربند پهن سفیدی را از روی کمر باریکش باز می کرد. با شنیدن این حرف به طرف مانی برگشت. صورتش از خشم برافروخته بود. با انگشت چند ضربه ملایم به سر مانی زد.
"کی می خواهی این را به کار بیندازی."
مانی به فکر فرو رفت.
"مردم چه می گویند؟"
"مردم میگویند که تو یک احمق کوچولو هستی! کاری که تو کرده ای حداقل ده میلیون صرفه جویی در وقت و هزینه ها داشته. اینجا یک شرکت بیمه کشتی های تجاری بین المللی ست. نمی فهمی؟" 
"حالا نصفه شبی لازم نیست داد و قال راه بیندازی. زودتر بیا توی رختخواب."
مهتاب کوشید خشمش را فرو بدهد، اما نتوانست. قدمی به عقب برداشت و انگشتش را به حالت تهدید رو به مانی نشانه گرفت.
"فردا خودت تلفن می کنی و می گویی سه میلیون کم تر قبول نمی کنی. اگر این کار را نکنی . . ."
حرفش را نیمه کاره رها کرد و از او رو گرداند. با خشونت پیراهن عروسی اش را کند و روی مبل انداخت. به طرف کمد لباس رفت.
"تو با من این طور حرف میزنی چون فکر می کنی از من سری . . ."
صدایش لرزید و دیگر چیزی نگفت. مهتاب با نگرانی به طرف او برگشت. مانی مثل بچه ها سرش را زیر ملافه برد و چهره اش را پنهان کرد. مهتاب پیراهن عروسی را به چوب رختی آویخت. لباس خوابش را پوشید، چراغ را خاموش کرد و به آرامی درون رختخواب خزید. در تاریکی ملافه را کنار زد. سر زیبا و گرم مانی را در آغوش گرفت. مانی با لحنی که آشکارا تغییر کرده بود گفت: "من لیاقت تو را ندارم. تو خیلی خوشگلی، خیلی از من سری."
مهتاب با مهربانی پیشانی او را بوسید.
"مزخرف نگو!"
"تو می توانستی یک شوهر خوشگل داشته باشی، مثل آن جوان گیتاریست. . .!"
مهتاب مثل ترقه از جا دررفت. سر داغ و سنگین مانی را مثل توپ بسکتبال به عقب پرتاب کرد. از رختخواب بیرون آمد. ملافه را دور خودش پیچید و چراغ را روشن کرد.
"تو عقلت را از دست داده ای. همین را کم داشتیم."
مانی گفت: "من شما را دیدم که در تاریکی دست هم را گرفته بودید."
لحنش یک نواخت و فاقد هیجان بود. مهتاب آهنگ صدای او را تقلید کرد.
"دست هم را گرفته بودیم! اصلا حرف دهنت را می فهمی؟ او تمام مدت داشت گیتار می زد."
"تو مرا دوست نداری. هیچ وقت دوستم نداشتی. خودت برو پیش مدیرعامل هر چقدر خواستی بابت دستمزد من بگیر."
مهتاب لحظه ای به فکر فرو رفت. بغضش ترکید و گریه را سر داد.
مانی گفت: "گریه نکن. خواهش می کنم گریه نکن. منظورم این نبود. می دانی که منظورم این نبود."
مهتاب دوباره خشمگین شد. بغضش را فرو داد و گریبان مانی را گرفت.
"فردا می روی و می گویی دستمزدت را بدهند. اگر این کار را نکنی. . . "
بار دیگر بغض کرد و گریه را سر داد. مانی به آرامی گریبانش را از دست او بیرون کشید و بازویش را نوازش کرد.
"پدر و مادرت مرا دوست ندارنذ."
"چرند نگو!"
"مادرت می گفت مامانت با ما سرد است."
مهتاب برخاست و چراغ را خاموش کرد. دستمالی برداشت و بینی اش را گرفت. در تاریکی دستی به سر و رویش کشید و به آرامی در رختخواب خزید. مانی را در آغوش گرفت.
"شب عروسی ات حتی یک دور نرقصیدی. چه انتظاری داری؟"
"من رقص بلد نیستم."
مهتاب با انگشت های بلند و باریکش موهای مانی را نوازش کرد.. بار دیگر پیشانی اش را بوسید.
"همه دنیا می رقصند. رقص شب عروسی بلدی نمی خواهد احمق کوچولو . . ."
مانی ملافه را کنار زد. مانی مثل پلنگ خرناسه کشید و او را تنگ در آغوش گرفت.

ادامه دارد...!!!

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد