سوگند عشق

به نام آنکه اگر حکم کند همه ی ما محکومیم

سوگند عشق

به نام آنکه اگر حکم کند همه ی ما محکومیم

ندا و مجید (قسمت آخر)

از فردای اون روز بیش تر تلاش می کردم و بیش تر کار می کردم و برای خوشبختی و رفاه ندا و مادرم از جون مایه می گذاشتم. ورود ندا به زندگی ما باعث شده بود مادرم از تنهایی خلاص بشه و یک همدم برای خودش داشته باشه .مادرم دیگه افسرده نبود و روحیه تازه ای پیدا کرده بود. ندا هم کم و بیش تو کارهای خونه به کمک مادرم میامد. از پدر ندا گاهی نامه به دستم می رسید و منم از وضعیت ندا براش می نوشتم تا این که نامه ای از احمد آقا به دست من نرسید و نامه های که من براش می فرستادم برگشت می خورد. بعد ها توسط یکی از دوستانش فهمیدم به زندان افتاده، ولی من از این جریان چیزی به دخترش نگفتم و دخترش هر وقت از حال پدرش سئوال می کرد می گفتم خوبه و در یکی از شهرهای دور مشغول به کاره و مرتب برای خرج تحصیل تو پول می فرسته و اون هم از این بابت خوشحال می شد. روزها سپری می شد و ندا ترم های دانشگاه رو یکی پس از دیگری پاس می کرد و اکثر اوقات مشغول مطالعه بود و زیاد همدیگر رو نمی دیدم ولی با این حال نسبت به او حساس شده بودم و کارهاش رو زیر نظر داشتم رفتارش بد جوری برام مهم شده بود و زمانی که براش کاری انجام می دادم و از من تشکر می کرد سراسر وجودم گرم می شد. لبخندهاش همیشه تو ذهنم بود. نمی خواستم باور کنم ولی عاشقش شده بودم نمی دونستم از کی و از کجا فقط می دونستم در وجودم رخنه کرده. خیلی دوست داشتم نظر ندا رو نسبت به خودم بدونم ولی افسوس که توان گفتنش رو نداشتم و با خیال اینکه ندا هم به فکر من است خودمو رو فریب می دادم. یک روز که سر کارم بودم مادرم زنگ زد و گفت عصر کمی زودتر بیا و میوه و شیرینی هم بخر پرسیدم میوه و شیرینی برای چی می خوای؟ گفت تو بخر تا بعد بهت می گم. غروب با میوه و شیرینی به خانه رفتم و با کنجکاوی علت رو جویا شدم مادرم گفت یکی از همسایه ها برای پسرش می خواد بیاد خواستگاری از ندا جون حرف مادرم تمام نشده بود که با صدای بلند گفتم مگه ندا درسش تموم شده اون هنوز بچه است تازه پدرش هم که نیست مادرم که به این رفتار من مشکوک شده بود گفت پسرم اینا که نمی خواهند ندا رو امروز عقد کنند فقط می خوان بیایند ببینند که این دوتا به درد هم می خورند یا نه من که بد جوری خراب کاری کرده بودم با تکان دادن سر موافقت خودمو اعلام کردم. وقتی خواستگارا رفتند با ندا صحبت کردم و نظرش رو پرسیدم وقتی گفت هنوز درس دارم و الان خیلی زوده نفس عمیقی کشیدم و خیالم راحت شد و خواستگارهای بعدی هم با دلایلی مختلف توسط ندا رد می شدند درس ندا تموم شد و موفق به اخذ مدرک مهندسی ساختمان شد. پدر ندا به علت بیماری از زندان مرخص شد و در بیمارستان بستری شد. احمد آقا دچار آسم شدید شده بود و امیدی به زنده ماندنش نبود و از من خواسته بود به همراه دختراش به دیدارش بریم گرچه اجل به او مهلت نداد تا دختراش را ببیند ولی در نامه ای از من خواسته بود برای شاد کردن ندا هر کاری که می توانم انجام دهم و برای خوشبختی او کوتاهی نکنم. ندا می گریست و نامه پدرش را می خواند و من غرق افکار خودم بودم. چند ماهی از مرگ پدر ندا می گذشت و کم کم اوضاع به حالت اول بازمی گشت یک روز مادرم از قول ندا به من گفت که او از خانه ماندن خسته شده و قصد دارد در شرکتی مشغول به کار شود. اول مخالفت کردم ولی بعد دیدم اگه به کار مشغول باشه مرگ پدرش کم اثر تر می شه و با کار کردن ندا موافقت کردم ولی ای کاش قبول نمی کردم ندا از وقتی به شرکت رفت رفتارش عوض شد و با من و مادرم سرد و سردتر می شد و وقتی علت رو مى پرسیدم خستگی کار رو بهونه می کرد. این وضع برای من قابل تحمل نبود و برای خلاصی از این شرایط تصمیم گرفتم با ندا صحبت کنم و از راز دلم که سال ها پنهونش کرده بودم براش بگم یک روز صبح که مادرم رفته بود خرید، از ندا خواستم که کمی صبر کنه تا باهاش حرف بزنم اون هم قبول کرد نمی دونستم از کجا شروع کنم من من کنان با صدای لرزون گفتم خیلی برام سخته که از تو درخواستی کنم راستش... راستش... حرفم رو برید و گفت چه درخواستی؟ سرمو انداختم پایین و گفتم در خواست ازدواج! ندا که انگار جا خورده بود مکثی کرد و آب دهنشو غورت داد و گفت مجید جان منو تو به درد هم نمی خوریم رابطه ما رابطه برادر و خواهری و غیر از این هیچ چیزی بین ما نیست ما از لحاظ تفاهم هم فاصله داریم تو شغلت مکانیکیه و با روغن سوخته سر و کار داری من با کامپیوتر، تو دیپلم داری من لیسانس، پس به من حق بده مخالفت کنم. من باید با یک نفر در سطح خودم ازدواج کنم راستش رو بخواهی من در محل کارم با یکی از مهندس های اون جا قول و قرارهامون رو گذاشتیم من دیگه چیزی نمی شنیدم خونه داشت دور سرم می چرخید نفسم به شمارش افتاده بود سرم بدجوری سنگین شده بود کاش می تونستم گریه کنم. متوجه نشدم که ندا کی رفت خیلی خسته بودم رفتم به اتاقم تا کمی دراز بکشم ولی خوابم نمیبرد به سمت بیرون به راه افتادم دیگه تو خونه نمی تونستم بمونم داشتم خفه می شدم مثل آدم های راه گم کرده نمی دونستم به کجا باید برم خیلی دلم می خواست با یکی درد و دل کنم سرمو بذارم رو شونه هاش و زار و زار گریه کنم. خیلی از خونه دور شده بودم تصمیم گرفتم که به مغازه برم ولی می دونستم دست و دلم به کار نمیاد. کل روز بیکار نشسته بودم. نفهمیدم کی شب شد و وقت رفتن به خونه! تو راه همش صحنه روبرو شدن با ندا رو تجسم می کردم و ضعف عجیبی در خود حس می کردم بالاخره رسیدم و وارد خونه شدم مادرم به استقبالم اومد و سراغ ندا رو از من گرفت ولی من اظهار بی اطلاعی کردم مادرم پرسید با ندا حرفت شده باهاش دعوا کردی با حرکت سر انکار کردم مادرم گفت ندا به من زنگ زد و گفت می خواد مستقل باشه و دیگه حاضر نیست با ما زندگی کنه من هر چی اصرار کردم برای چی چنین تصمیمی رو گرفتی طفره رفت تو رو به خدا اگه چیزی شده به من هم بگید. گفتم ندا از حرف های من ناراحت شده من حد خودمو رعایت نکردم و از خانوم مهندس درخواست ازدواج کردم نمی دونستم دنیای ما با هم خیلی فاصله داره مادرم که منقلب شده بود بدون کوچک ترین حرفی به سمت اتاقش رفت . بعد از جدایی ندا از جمع ما روزهای سختی رو پشت سر می گذاشتیم و روز و شب های تکراری دوباره به سراغمون آمده بود بعد از گذشت چند هفته از طرف پستچی یک بسته به دستمون رسید ندا برامون کیک و شیرینی فرستاده بود و خبر ازدواجش رو با یکی از همکارهاش داده بود و در آخر از تلاش های من و مادرم تشکر کرده بود و نوشته بود در اولین فرصت از خجالتتون در میاد و هزینه هایی که برایش پرداخت کرده بودم رو بهم پس میده. مادرم گریه می کرد و من اون رو به آرامش دعوت می کردم .بعد از اون جریان دیگه از ندا خبری نشد حتی اون شرکتی که قبلا می رفت تعطیل شد. من هم چند سال بعد با یکی از دخترهای همسایه ازدواج کردم و از خیال ندا بیرون آمدم. یک روز که صفحات روزنامه رو ورق می زدم خبری در حوادث به چشمم خورد که شوکه شدم. تیتر روزنامه به این شکل بود « زنی به کمک همسرش به کلاه برداری بزرگی دست زدند و تعداد زیادی واحد مسکونی را با وعده دروغین پیش فروش کردند » زن کلاه بردار کسی نبود جز ندا و حکم قاضی حبس طولانی مدت محکومین بود...!!!

پایان...!!!

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد