زندگی بازی لغات نیست اما چیدمان جادوئی پازل حروف درون است ....
منم همون دختر دل شکسته
که صد تا غم راه گلوشو بسته
منم همون مسافر غریبه
که از سفر شده تنها و خسته
منم همون چشم انتظار بارون
که زیر ابر به انتظار نشسته
منم همون سر به هوای حیرون
که می کنه ابرا رو دسته دسته
اما کسی با دل عاشق اون
عهد و قرار عاشقی نبسته
ادامه...
غربت من هر چی که هست از با تو بو دن بهتره آخر خط زندگیم این نفسای آخره وقتی دارم با هر نفس از این زمو نه سیر می شم وقتی با یه زخم زبون از این و اون دلگیر می شم این آخره راه دیگه باید که تنها بمیرم تنها تو اوج بی کسی تو غربت آروم بمیرم باید برم باید برم باید که بی تو بپرم آخ که چه سنگین می گذره این نفسای آخرم سکوت من نشونه ی رضایتم نیست می دونی گلایه هامو می تونی از توی چشمام بخونی بگو آخه جرمم چیه که باید اینجور بسوزم هیچی نگم داد نزنم لبامو رو هم بدوزم دربدره غزل فروش منم که گیتار میزنم با هر نگاه به عکست انگارمن خودمو دار می زنم نفرین به عشق به عاشقی نفرین به قلب سرنوشت به اون نگاه که عشق تو تو سر نوشت من نوشت نفرین به من نفرین به تو نفرین به عشقه منو تو به ساده بودنه منو به اون دل سیاه تو کاش میشد اشک را تهدید کرد ، مدت لبخند را تمدید کرد ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ کاش میشد در میان لحظه ها ، لحظه ی دیدار را نزدیک کرد