سوگند عشق

به نام آنکه اگر حکم کند همه ی ما محکومیم

سوگند عشق

به نام آنکه اگر حکم کند همه ی ما محکومیم

مترسک

 

سلام نمیکنم

عصبانیم

دلم میخواد داد بزنم

نمی دونم چرا اما دلم میخواد داد بزنم

با صدای بلند انقدر بلند که گوش همه مردم دیا رو کر کنه

به کسی هم ربطی نداره .... مگه اونموقع که مثل بز اخفش هستم تو میای ببینی چمه که حالا به صدای دادم اعتراض میکنی؟؟؟

میدونم بازم نمیتونم .نمیتونم داد بزنم.نمیتونم ببینم.نمیتونم بشنوم.انگار مومیاییم کردن

انگار از زسر یه خلوار خاک دارم نفس میکشم . نفسم گرفته. هوا با ریه هام قهره .................... 

 

 

 

 

 

تا حالا شده احساس کنی مثل یه مترسک فقط دوتا چوب و یه لباس پاره ای؟

پوچی و بی ارزش

احساس تنهایی خفت کنه؟

گنجیشکای لعنتی ...

چقدر دلم میخواد لهشون کنم  اونا هم تا توی این مزرعه چیزی برای خوردن پیدا میکنن میان به مجیزه گویی و بعدش که خوردن و سیر شدن ... تو میمونی و تنهایی ................

لعنت به هر چی گنجیشکه ....................................................

ایگاش این مزرعه آتیش بگیره

ایکاش مترسکش بسوزه ..... شاید روحش ازاد بشه 

 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد