سلام
دلتنگی هایم بوی نا گرفته
و شادیهایم درون باغچه همسایه جوانه میزند
گاه شور و شیداییم را دیروز به جای پول سیاه به پسرک گدا دادم
و دستم در انتظار گرفتن جرعه ای از آرامش چشمانش در میان همهمه بازار گم شد
ساعت روی دیوار با عقربه هایش لج بازی میکند و محبوسشان کرده گویا زمان صفر شده
«باید برم» واژه کهنه ایست : «من رفته ام» اما نمیدانم کجا.........