
من چه عاشقانه تو را خواستم
چه صادقانه با تو ماندم
و چه شاعرانه
برایت اشک ریختم
و تو پایت را
روی قطره های اشک من
گذاشتی
و بیچاره اشک
که در شیار پای تو له شد
و من باز هم تو را خواستم
دیگر غرور برای من
بی معنی است
عزیز دل:
آن کس که پر نقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
نمیدونم اسمش رو چی بذارم!!!!؟؟؟؟؟
شاید از خود گذشتگی..؟!
نه خسته شدم...نه کم آوردم...
ولی تا کی دویدن و نرسیدن..؟؟؟هر چه بیشتر تلاش میکنم،کمتر پیدات می کنم!
میدونی
تو ما رو محدود کردی به دیدار...پس کی...کجا حرف دلم رو بزنم...؟؟؟گاهی
آنقدر دلتگ میشم که فقط می خوام حرف بزنم...دست خودم نیست...ولی تو عذاب
می کشی...میدونم..
پس بهتره که تنهات بذارم،تا عذاب نکشی!! اینجوری من یه ورود ممنوع جلو خودم میبینم و دیگه....
عذاب من هم که...دیگه عادت شده برام!
به امید روزی که عاشق بشی و درک کنی عاشقی را...
شاید آن روز بفهمی چه دردی داره با پاهای زخمی و خسته دویدن و هرگز نرسیدن...
.
عزیز دل:
شکایت نمی کنم ..
اما آیا واقعا نشد که در گذر همین همیشه بی شکیب
دمی دلواپس تنهایی دستهای من شوی؟
نه به اندازه تکرار دیدار و هم صدایی نفسهامان
نه..
به اندازه زنگی...
واقعا نشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
۲۹ مرداد تولدمه
خیلی سخته روز تولدت رو هر آنکس که فکرش رو هم نمی کنی بهت تبریک بگه به جز عزیز دلت!!!
نه اینکه حسرت و کمبودی باشه...نه...
ولی گاهی بعضی مسائل واسه آدمی اهمیت داره...
اینکه به یادم بوده ..و...و....
گفتن حرف آخر سخته..فقط میگم:
سخت است هنگام وداع
آنگاه که درمی یابی
چشمانی که در حال عبور است
نیمی از وجود تو را نیز با خود خواهند برد...
عزیز دل :
از لای پرده هر چه می بینم باریک تر از آن است که تو باشی..
و
دوریت را با هر تقویمی تخمین میزنم باران های موسمی آغاز می شوند.پناه می
دهم از
دست باد،ابرهای فراری را..به اتاقی که کفاف دلتنگی ام را نمی دهد و
دستمال خیسم را به
جا نمی آورد!
اگر این شبها کسی به سراغت آمد و کلامش اهریمنی بود پیش من بیا..
چشم های من آنقدر سیاه هستند که سالها مخفیانه در آنها زندگی کنی...
حقیقتش
دلم نیومد حرفام رو ننویسم..به حکم انسان بودن..به رسم منصف بودن...به
حرمت
عشق...به پاکی دل...باید بنویسم...چرا که وقتی از عزیزم گله
میکنم،باید تشکر هم بکنم.
باز
هم مثل همیشه،نمیدونم از کجا شروع کنم!گاهی آنقدر پریشون و اشفته هست این
دل و
این ذهن که ترجیح می دم سکوت کنم...چون معتقدم سکوت سرشار از ناگفته
هاست و
سکوت من پر از فریاد...فقط کافیه اهل دل باشی تا این فریاد ها رو
بشنوی!
عزیز دل:
شنبه 22 خرداد بود که تو بغل دوستم تصمیمم رو گرفتم..هرچند که من اصرار داشتم و او
مخالفت میکرد...
نمی دونم، میخواستم بسپرمت به خدا..می خواستم رها کنمت تو دنیات...هرچند که به دنیات
اطمینان ندارم ...
ولی..ولی اون شب عوض شده بودی،حرف میزدی...
اصرار دیدار نداشتی و من...
تمام آن لحظه اشکام گونه هام رو خیس کرده بودن...خیسه خیس!
همیشه
در انتظار این حرف از زبان خودت بودم تا با دل و جون بیام...ولی 2 ماهی
میشه
که نگفته بودی..و همین باعث شده بود فکر کنم دیدنم برات شده یه
اجبار...
وقتی خداحافظی کردیم...
آره اون لحظه بود که تنها ذکرم لعنت به خودم بود...
3
تا سیلی که به خودم زدم ،تازه فهمیدم چی شد...با سیلی ها اشکام رو نوازش
کردم...بیچاره اشکام...چه غریب به گونه هام پناه آوردن و من چه بی رحمانه
......
دیگه باور کردم که با تو بودن برام عادت نیست...و حقیقتا می خوامت..
بعد از چند دقیقه که تماس گرفتتی...اینقدر تعجب کردم که نا خود آگاه برداشتم...آخه نمی
خواستم صدام رو بشنوی و ناراحت بشی....
صدای آرومت نوازشگر دل بی قرارم بود....
شاید همون شب بود که احساس کردم این یه علاقه 2 طرفه است
ولی
راستش نمی خواستم 1 شنبه شه...آخه دل از تو بریدن ،حتی دورا دور هم برام
سخت
بود.چه برسه به...با این حال و روز جسمی هم که دارم...
ولی رسید ...آن روز که باید...رسید
تمام فکرم جدایی بود.....هراس دیدنت...هراس جدایی داغونم کرده بود..ولی کاریش نمیشد
کرد!
تا اینکه دیدمت..
اون لحظه می خواستم با تمام وجودم عشقمو فریاد بزنم و تو آغوشت اشک بریزم
ولی نشد
نمیدونم...اینها
رو مینویسم برای دل خودم..شاید یه روزی دوباره بخونمشون تا هیچ وقت
خودم
رو فراموش نکنم...و بدونم کی بودم...تا درک کنم احساسم رو...تا باور کنم
که عشق
وجود داره..تا بپذیرم حکم و اجبار سرنوشت رو...تا هیچ وقت یادم نره
که باید بگم:لعنت به
این روزگار...رسم غریبی دارد این زندگی..به صلابه ات
میکشد این زندگی...
آره..سرنوشت ما جداییه(( ولی من میخوام تا جون دارم بجنگم..مگر ان زمان که نو
نخوای....))...به حکم روزگار..پس لعنت به این.....
عزیز
دل،دیگه آینده من رو بهونه نکن...من که گذشتم پر از زخمه...بذار حالم پر
از عشق
باشه..پر از آرامشه با تو بودن...من با آینده کاری ندارم..چرا که
خودش میاد...من رو همه
مسائل فکر کردم و میدونم ..ولی اینطوری بهتره...
دیروز بهت گفتم آرزومه عاشقم بشی و با لبخندت مواجه شدم...خوشم اومد که به دروغ
نگفتی هستم...
این صدا قتت بیشتر آرومم کرد....
ولی خوب یه آرزو نه اجباره..نه اصرار...
فقط یه ارزو...
و شاید گاهی دوست داشتن از عشق بالاتر باشه...
و یه آرزو تا لحظه مرگ می تونه یه آرزو باشه...
پر از حسرتم..پر از شور...پر از عشق
من برای دل از تو بریدن تا دلت بخواهد بهانه دارم،ولی برای با تو بودن تنها یک بهانه
ساده:
دوستت دارم
و یک حرفت رو نمیتونم فراموش کنم...همه اش تو ذهنمه...ولی شاید نگم بهتر باشه...
ای کاش میشد احساس رو در قالب دست نوشته ها حس کرد و دید...
این هم رو حسرتها و ای کاش های دیگه..


کاش از اول نمی یومد
کاش اونو نمی شناختم
کاشکی تو قمار عشقش
اینجوری دل نمی باختم
کاش از اول می دونستم
هیچ عشقی موندنی نیست
قصه،بیرونش قشنگه
ولی از تو،خوندنی نیست
نمیدونم چرا بعد از این همه مدت لب به بیان این حرفا باز کردم!!؟؟
خوب یادمه بهار بود...اولین دیدار..
اون روزا اوج بی خیالی همراه با یه استرس پنهان بود واسه من
وقتی دیدمش تا تونستم ازش بد گفتم..طوری که هر لحظه امکان داشت بفهمه و ....
گذشت وگذشت
یه روزی به خودم اومدم که همه وجودش رو می پرستیدم
خرداد ماه بود...روزی که احساس کردم او هم...........
دیگه باور کردم که هست...میتونم کنارش باشم..
شروع شد ...تمام لحظه هام پر بود یا از وجودش با خیالش..
همه فکر و ذکرم شده بود او..
برای داشتنش ..برای بودن با او حتی برای لحظه ای تمام دنیام رو میدادم..
میدونید عشق اولم بود...
درست زمانی که نباید..عاشق شدم..نمیدونم چطور ولی مثل برق و باد گذشت...
گذشت و گذشت
خرداد سال ۸۷
تو تموم این ۶ ماه روز و شبم پر بود از یادش..خاطراتمون..
ولی نمیدونم چی شد؟؟؟!!!
رفت و من رو گذاشت با دنیایی از خاطرات..
با دنیایی سرشار از غم....
اینکه چی کشیدم واسه باور نبودش بماند
و دشوارترین باور پذیرش باطل بودن چیزیست که به گمان حق تمام هستی خویش را به پای آن ریخته ایم
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
من تمنا کردم که تو با من باشی
تو به من گفتی
هرگز هرگز
و مرا غصه این هرگز کشت
تو این مدت تجربه ام از زندگی زیاد شد ولی ای کاش هیچ کدوم رو نداشتم...نمیدونم نمیخوام یا نمی تونم بگم..ولی در کل یه دنیا شک و تردید..ذهنی آشفته و پریشون ..یه روح خسته و زخم خورده...کلی خاطره و غم..و چند تا عکس یادگار اون ۶ ماه در به دریه...
شاید به رسم عادت پروانگیمان میگویم:
برای داشتنش ..برای بودن با او حتی برای لحظه ای تمام دنیام رو میدادم..
چه غریبانه میگریست آن شب بی تو تکه ابری که سکوت وجودم رو فهمید و
چه غریبانه خندیدم آن روز که بی تو مرگم را فهمید!
اما نه من هنوز زندم چون تنها پناه شب گریه هام خدامه و معتقدم که:
خداوند در شب بیداری ها با من است و اشک هایم را با عشق خود پاک می کند
به سختی تلاش کردم تا به خود بگویم که تو رفته ای
میدونم اونکه میخوام اینها رو نمیخونه ولی میگم..شاید برای دل زخم خورده و پریشون خودم.!
بهای بودن با تو،گذشتن از جوونی شد
دریغا فصل سبز من،پز از برگ خزونی شد
معتقدم آدمی فقط یک بار عاشق میشه...ولی ای کاش روزگار خلافش رو ثابت کنه...من باختم..
کی فکر میکرد منو به هم نشون بدن مردم شهر
قصه تو مضحکه اهل خیابونم کنه
کی فکر میکرد که عشق تو از اونهمه غرور من
یه کوه گریه بسازه،ابر بهارونم کنه
از یه نگاه شروع شد و به مرگ من تموم میشه
همیشه این عاشقه که،به پای عشق حروم میشه
خدا وکیلی شو بخوای مزد من این نبوده نیست
نمره بی معرفتیت تو درس نارو میشه بیست
خدا وکیلی شو بخوای رسم رفاقت این نبود
تو بی مرامی قدّ تو هیچکسی رو زمین نبود
تو اوج بیکسی غریبی آشنا که سرشار از احساسه اومد..نجاتم داد از هر چه غریبی و بیکسی.
شاید خودش هم ندونه ولی تغییراتی در من بوجود آورد که...همیشه و تا ابد دعاش میکنم..
عاشقش
نیستم...نمیخوام دروغ بگم...از دروغ فراریم..خسته شدم از دو رویی...ولی
دوستش دارم بیش از اونچه که فکر کنه...و همین صداقتم باعثه رنجش خاطرشه.
دوستت میدارم،دوستم داشته باش
عمق احساس مرا تو بدانی ای کاش
دوستت میدارم،از خودم بیشترت
خویش می دانمت از،هر کسی خویش تَرَت
بهترینم:
میدونم که حرف دلم رو میخونی...امیدوارم درکم کنی!
یه اعتراف:
منِ ساده به خیالم که میشه از تو گذشت
دل من دنبال تو اومد و دیگه بر نگشت
بهترینم:
باورکن هر آنچه میخونی..
اگه عشق ما هوس بود
که یه بارش ما رو بس بود
ولی بعد، حسّ نیازت
واسه من مثله نفس بود
بهترینم، احساس کردم یه غمی داره آزارت میده...بهترینم:
ای همه آرامشم قلب پریشانت نبینم . چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم .
قصه دلتنگیت را خوبه من بگذار و بگذر ، گریه ی دریاچه ها را تا به دامانت نبینم .
کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دلم تا که سیل اشک را بر گونه هایت نبینم .
ای صاحب سکوتم مرا بنگر ،
کسی تو را می خواند که نه رویی برایش مانده که بگوید و نه می تواند بگوید ،
تنها سکوتی را که برایش مانده تقدیم تو می کند و می گوید :
بیا که با شمارش ثانیه ها به انتظارت نشسته ام .

من سفر کردم
از خودم تا خدا
از دیگران تا خودم ، تا خدا
چشمانم حقایق زیادی رو دید
دستانم وقایع زیادی رو لمس کرد
روحم با دردهایی پخته شد و آروم گرفت...
قلبم شور و غمها رو حس کرد و دلش گرفت...

همه جوره امتحانت کردم...
چرا.........؟
چرا وقتی قبولت کردم؟؟؟؟؟؟؟
.....سخته خداحافظی...
ولی هنوز صدات تو گوشمه...
به چیت می نازی...؟
به ریش نیست که به ریشه است...
به چیت مینازی؟
به چیت مینازی؟
به چیت مینازی؟

لحظه ها رو با تو بودن
در نگاه تو شکفتن
حس عشق و در تو دیدن
مثل رویای تو خــواب
با تو رفتن با تو موندن
مث قصه تو رو خوندن
تا همیشه تو رو خواستن
مث تشنگی یه آب ه
اگه چشمات من و میخواست
تو نگاه تــو میمردم
اگه دستـات ماله من بود
جــون به دستـات میسپردم
اگه اسـم مو میخوندی
دیگه از یاد نمی بردم
اگه با مـن تــو میموندی
همه دنـیــا رو میبردم
خیلی بی معرفتی....خداحافظ